يك خاطره از شهيد محمود رضا عابدي استاد در باره شجاعت ونترسي وفداكاري ايشان
در يكي از روز هاي فصل بهار سال 1363در حوالي آموزشگاه محل تحصيلش منزلي دچار حريق مي شود .سر وصداي ناله مادر خانه را مي شنود كه مي گويد بچه هايم در خطرند . خانم تقاضاي كمك مي كند واز هر رهگذر يا تماشاگر صحنه آتش سوزي التماس وتقاضای کمک مي كند كه جان بچه هايش را نجات دهند .هر كس به طريقي قصد كمك دارند .يكي به دنبال تماس با آتش نشاني وارژانس است ديگري به فكر آوردن شن وماسه است .برخي به دنبال آوردن شلنگ آب وپاشندن آب و......ولي كسي جرات به آتش زدن ونجات بچه ها را ندارد .تا اينكه ايشان به خانم فاضلي (همان كه منزلش آتش گرفته) مراجعه مي كند وموقعيت بچه ها را مي گيرد وسپس به آتش مي زند ودر ميان دود وآتش به دنبال بچه ها مي گردد .وآنها را پيدا مي كند وبيرون مي آورد اين در حالي است خود هم دچار سوختگي سر وصورت وتنگي نفس مي شود كه پس از چند روزي سلامت خودش را مي يابد.دراين آتش سوزي تعدادي از كتابهايش را هم بعلت سوختگي ازدست مي دهد كه با كمك معلمان وتهيه كتب جديد خودش را جهت حضور در كنكورآماده مي كند ودراين آزمون هم با رتبه 116در رشته پزشكي قبول مي شود.