تا ربنا... ؛ فزت و رب الكعبه
دعاي روز بيستم

«اللهم افتح لي فيه ابواب الجنان واغلق عني فيه ابواب النيران و وفقني فيه لتلاوة القران يا منزل السكينة في قلوب المؤمنين»
«خدايا بگشا در اين ماه برويم درهاي بهشت را و ببند برويم در آن درهاي دوزخ را و موفقم دار به تلاوت قرآن اي فرو فرستنده آرامش در دلهاي مؤمنان.»
***
زنهار اي زمين !چگونه با چشمهاي خويش نگريستي آن واقعه را و قالب تهي نكردي؟
زنهار !چگونه ديدي شكافته شدن فرق عدالت را و نفست در سينه حبس نشد؟
زنهار اي زمان !چگونه تحمل كردي لحظه اي را كه محراب به خون چكيده انسانيت رنگين شد و تو از حركت باز نايستادي؟ در عجبم از حركت عقربه ها! در عجبم از حركت زمين در مدار هميشگي خويش! در عجبم از زنده بودن زندگي بعد از علي(ع)!
آه اي زمين !مگر مناجاتهاي علي(ع) را نشنيده بودي؟ !مگر آهنگ زيباي شبانه هايش در دل نخلستانهاي كوفه را از ياد برده بودي؟ مگر ناله هاي فروتنانه او در نمازهاي نيمه شبش را نديده بودي؟ مگر لحظه هايي را كه باباي يتيمان كوفه مي شد و به آنها سواري مي داد فراموش كرده بودي؟ مگر ساعتهايي كه در تاريكي شب، نان و خرما بر دوش با چهره پوشيده بر در خانه فقرا مي شتافت را از خاطر برده بودي؟
آه زمين !زمين !زمين !تو چقدر فراموشكاري. تو چقدر ناسپاسي. تو چقدر... چه بگويم... چه بگويم... چه بگويم...
«به خدا قسم مثل من (هنگام ضربت خوردن) مثل عاشقي بود كه به معشوقش رسيد».
اين را علي(ع) مي گويد. هنگامي كه در بستر، در انتظار ملاقات فرشته رحيل است. علي(ع) انتظار مي كشد. او سالهاست كه انتظار كشيده است اين لحظه را. او ديگر بعد از محبوبش پيامبر خدا(ص) و محبوبه اش صديقه كبري(س)، بهانه اي براي زندگي ندارد.
علي(ع) سالهاست كه انتظار مي كشد. سالهاست كه با محراب نجوا مي كند. سالهاست انتظار مي كشد اين لحظه را. لحظه وصال معبود را.
براي كسي كه در خانه خدا زاده شده كجا برازنده تر از خانه خدا براي رفتن است؟ براي كسي كه لحظه اي از ياد خدا غافل نبوده كدام لحظه شايسته تر از لحظات زيباي سحر براي رفتن است؟ و براي كسي كه «قدر» لحظه ها را دانسته كدام شبها بهتر از شبهاي «قدر» براي رفتن است؟
انگار خدا هم دوست دارد علي(ع) را در شبهاي «قدر» ملاقات كند. انگار خداوند مي خواهد «قدر» شبهاي «قدر» را بالاتر ببرد. اين علي(ع) است كه در اين شبها ميهمان ويژه خداوند است. چه «قدري» دارند از اين پس شبهاي «قدر»!
و اين علي(ع) است كه زيباترين جمله اي كه از زبان انسانيت شنيده شده از زبان او جاري مي شود كه: «فزت و رب الكعبه».
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
و به راستي كه براي علي(ع) آن شب قدر، چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي!
و براي بشريت چه اندوهبار شبي كه گوهر دردانه خلقت را از كف مي داد.

«اللهم افتح لي فيه ابواب الجنان واغلق عني فيه ابواب النيران و وفقني فيه لتلاوة القران يا منزل السكينة في قلوب المؤمنين»
«خدايا بگشا در اين ماه برويم درهاي بهشت را و ببند برويم در آن درهاي دوزخ را و موفقم دار به تلاوت قرآن اي فرو فرستنده آرامش در دلهاي مؤمنان.»
***
زنهار اي زمين !چگونه با چشمهاي خويش نگريستي آن واقعه را و قالب تهي نكردي؟
زنهار !چگونه ديدي شكافته شدن فرق عدالت را و نفست در سينه حبس نشد؟
زنهار اي زمان !چگونه تحمل كردي لحظه اي را كه محراب به خون چكيده انسانيت رنگين شد و تو از حركت باز نايستادي؟ در عجبم از حركت عقربه ها! در عجبم از حركت زمين در مدار هميشگي خويش! در عجبم از زنده بودن زندگي بعد از علي(ع)!
آه اي زمين !مگر مناجاتهاي علي(ع) را نشنيده بودي؟ !مگر آهنگ زيباي شبانه هايش در دل نخلستانهاي كوفه را از ياد برده بودي؟ مگر ناله هاي فروتنانه او در نمازهاي نيمه شبش را نديده بودي؟ مگر لحظه هايي را كه باباي يتيمان كوفه مي شد و به آنها سواري مي داد فراموش كرده بودي؟ مگر ساعتهايي كه در تاريكي شب، نان و خرما بر دوش با چهره پوشيده بر در خانه فقرا مي شتافت را از خاطر برده بودي؟
آه زمين !زمين !زمين !تو چقدر فراموشكاري. تو چقدر ناسپاسي. تو چقدر... چه بگويم... چه بگويم... چه بگويم...
«به خدا قسم مثل من (هنگام ضربت خوردن) مثل عاشقي بود كه به معشوقش رسيد».
اين را علي(ع) مي گويد. هنگامي كه در بستر، در انتظار ملاقات فرشته رحيل است. علي(ع) انتظار مي كشد. او سالهاست كه انتظار كشيده است اين لحظه را. او ديگر بعد از محبوبش پيامبر خدا(ص) و محبوبه اش صديقه كبري(س)، بهانه اي براي زندگي ندارد.
علي(ع) سالهاست كه انتظار مي كشد. سالهاست كه با محراب نجوا مي كند. سالهاست انتظار مي كشد اين لحظه را. لحظه وصال معبود را.
براي كسي كه در خانه خدا زاده شده كجا برازنده تر از خانه خدا براي رفتن است؟ براي كسي كه لحظه اي از ياد خدا غافل نبوده كدام لحظه شايسته تر از لحظات زيباي سحر براي رفتن است؟ و براي كسي كه «قدر» لحظه ها را دانسته كدام شبها بهتر از شبهاي «قدر» براي رفتن است؟
انگار خدا هم دوست دارد علي(ع) را در شبهاي «قدر» ملاقات كند. انگار خداوند مي خواهد «قدر» شبهاي «قدر» را بالاتر ببرد. اين علي(ع) است كه در اين شبها ميهمان ويژه خداوند است. چه «قدري» دارند از اين پس شبهاي «قدر»!
و اين علي(ع) است كه زيباترين جمله اي كه از زبان انسانيت شنيده شده از زبان او جاري مي شود كه: «فزت و رب الكعبه».
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
و به راستي كه براي علي(ع) آن شب قدر، چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي!
و براي بشريت چه اندوهبار شبي كه گوهر دردانه خلقت را از كف مي داد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۱۴ ق.ظ توسط ابوالقاسم عابدی استاد
|