تقدیم به دایی شهیدم :

قصه گويم قصه ي يك زندگي قصه عبد و عباد و بندگي

بود در مشهد جواني خوش وجود قامتش رعنا و قدش چون عمود

در نظر چون ماه بود او سر به راه نه وفا ديدي ز دنيا نه رفاه

كار خود را خود به آخر مي رساند ديگران را سوي الله مي كشاند

نام اين آگاه چون مسعود بود از اوان كودكي محمود بود

پشت پا زد او به دنيا و برفت رفت و آخر او نشست بر عرش و تخت

از قضاي زندگي در شهر شد در جوانيش پدر بيمار شد

در همين احوال شد غلغله در لب مرز و صدا و ولوله

دشمن بعثي و از حق بي خبر آمد و انداخت ما را در خطر

اين جوان عاشق و مست و رها وآن جوان عارف و راد و رضا

دعوت حق را چو بشنيد از امام كرد ديو نفس خود را در زمام

رفت و آخر شربت سرخي چشيد شربتي را اين چنين آدم نديد

اي جوان غافل و اي پير روز صورت خود را به سرخي برفروز

او كجا و ما كجا و حق كجاست حسرت دنيا و عقبي مال ماست

فرصتي آمد بدان مسعود شو در ره دين خدا محمود شو

مرتضی صلاحی استاد تابستان 1379